رو به یار

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

قلم


قلم را گاهی با خون تازه ای که از رگ های بریده شده ی خواب غفلتم می چکد، تر می کنم

گاهی با آب دهانی که از سیری و لذت بر چانه ام روان شده، می خیسانم

گاهی مرکّبش را از خیسی چشم ها عاریت می گیرم

گاهی قلم خویش را از عرقِ سردِ خستگی ها و پشیمانی ها، می گریانم

گاهی هم مرکبی نیست و تیزیِ قلم را سخت بر سینه ی فراخِ دفترم می فشارم تا خون دل دفتر برون بطراود و جوهری ناب به دست دهد!


و قلم نوشت

و تیرگی را برای دل صاف دفترم به ارمغان برد

زشتی را در آیینه ی ورق های دفترم فریاد زد

گمگشتگی را در دنیای بی پایانِ سپیدی زایید

در توازن و عدالتِ بی کرانش، خون به پا کرد

نطفه ی دروغ و تزویر را دل اوراقش نهفت

تار های آهنگینِ خط به خطش را شکافت

نقطه ی تردید را سرِ خطِ ایمان گذاشت

صفحاتش را نمایشگاه آرزوهای محال ساخت

کلمه به کلمه، خستگی و نا امیدی را نقش کرد

و در هر گفته ای هزاران ناگفته نوشت

در دل نیکی، منفعت نوشت و در دل بدی، بدی

به خط آدمی، زبان حیوانی نگاشت

ایثار و عزت را در کلمات به زنجیر کشید

شاعرانه از بیداری گفت و چرت می زد

مست بود و در سکراتش عقل را نجس کرد

خط به خط گریست و ضجه ها سر داد

از پشیمانی می نوشت و می خندید

سپیدی دفتر را می ستایید و سیاه می کرد

بوسه بر پیشانی اش می زد و تیغ به حنجرش

می نوشت و می نوشت و می نوشت

تا به برگ آخر رسید ...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

حرفی نیست ظاهرا


این صدمین بار متوالی بود که صفحه ی ارسال مطلب رو باز میکردم و بعد از نیم ساعت می بستم

اما این بار دیگه نبستم گفتم همینو هم بنویسیم خالی از لطف نیست!

حداقل ابراز وجوده دیگه

:))


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

چرا چنین؟!

عاقلان از دیوانه میترسند و دیوانه از عاقلان

دیوانه ای، عاقل نما شده، که عاقلان از وی نهراسند و وی از عاقلان

و چون به خلوت آید فراموشش شود که عاقلی بود در جمع دیوانگان یا دیوانه ای در عاقلان

و هم از عقل خویش بهراسید و هم از جنون، چنانکه عاقلان از دیوانه و دیوانه از عاقلان

و فریاد برآورد که ای عقل دهنده ی دیوانه و جنون دهنده ی عاقلان

اینک که از جنون و عقل، هردو می هراسم، و به هردو مبتلایم

و اینک که با عقل می دانم و بی جنون نمی دانم

و اینک که عقل می خواهد و جنون نمی خواهد

و اینک که عقل پیش می کشد و جنون پس می راند

و اینک که عقل تیغ کشیده و جنون سپر انداخته

و اینک که عقل ساخته و جنون سوخته

و اینک که عقل به جلو می خواند و جنون به عقب

و اینک که عقل به طلب می خواند و جنون به طرب


اینک مددی نما و راه بنمای و این معرکه را تسلایی ده

که تو بزرگی و راهنمایی و تسلا ده و بخشنده

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

شام روضه و یه عمر ناهار !

دیشب شام جایی دعوت شده بودیم به مناسبت شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)

شام خوشمزه ای بود و مثل همیشه به گرمی رفتار می کردن


وقتی غذا رو خوردم چند لحظه ای به فکر فرو رفتم

گفتم این شام و این غذاهایی که چند بار اومدی خوردی همیشه یادت باشه

که دعوتت کردن و چطور با محبت رفتار کردن

تا آخر عمرت یادت باشه که نون و نمک خوردی اینجا

نکنه یه وقت اتفاقی بیفته و همه چیزو فراموش کنی

خلاصه به صورت عجیبی داشتم خودم رو نصحیت می کردم


یه دفعه ذهنم رفت به سمت حال و هوای این روزها

و حالت پشیمانی و خجلت عجیبی اتفاق افتاد...

وقتی این روزهای سخت همیشه به حالت طلبکارانه از خدا شکایت می کردم...

اما هیچ وقت یادم نبود که خدا مارو اینطور توی نعمت های فراوان غرق کرده

غذا و رزق هر روز، سلامتی جسم و روح، خانواده و اطرافیان و رفقای خوب و ...


با همه ی چیزهایی که خدا بهم داده اما چرا بعد از هیچ کدوم از غذاهایی که خوردم به خودم نگفتم که :

« این غذا و شام و ناهارهایی که هر روز میخوری همیشه یادت باشه

که خدا چطور بهت روزی داد و بی منت برات آماده کرد

تا آخر عمرت یادت باشه که نون و نمک خدا رو خوردی و سر سفره اش نشستی و بهت محبت کرد و نعمت داد !

نکنه یه وقت توی سختی قرار بگیری و داده هاش رو فراموش کنی! »


خدایا به داده ها و نداده هات شکر ...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علیرضا

سوخته

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

.....

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش

ای درج محبت به همان مهر و نشان باش


تابر دلش از غصه غباری ننشیند

ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا