رو به یار

۶۸ مطلب با موضوع «دست نوشته» ثبت شده است

یادداشت چهارم - میل به دستیابی ( اسارت )

إیّاکُم وَ فُضولَ النَظَرِ فَإنّهُ یَبذُرُ الهَوی وَ یُولِدُ الغَفلَة. از نگاه های زیادی و بی فائده بپرهیزید، زیرا که تخم هوس را (در دل) می پاشد و موجب غفلت می شود . پیامبر اسلام (ص)



هرچقدر بیشتر در مورد میل بی نهایت و اهداف کوچک خودم توجه میکنم بیشتر می فهمم که تا چه اندازه اسیر شده ام و چه میزان انرژی بیهوده صرف میکنم.

وقتی به خودم توجه میکنم ، اقدامات اضافی و بیهوده اعم از افکار، نگاه ها، حرکات، صحبت ها، واکنش ها و ... را به وفور در خودم می بینم.

چند مثال میزنم :

وقتی برای خواندن نماز به مسجد رفته بودم و قبل از نماز کتابی را مطالعه میکردم:

- گاهی با حرکت کسی به سمت او برمیگشتم و او را نگاه میکردم

- گاهی توجهم به صحبت های دیگران جلب میشد

- گاهی بین مطالعه کتاب درگیر افکاری غیرمرتبط می شدم. مثلا با خواندن یک کلمه به فکر کردن در مورد بعضی مسایل مربوط به آن کلمه مشغول می شدم.

- گاهی ذهنم به سمت کار یا مسائلی که زمان آن نبود کشیده میشد.


این موارد گاهی کوچک و گاهی عمیق اتفاق میفتاد. اما چون حالت محاسبه به خودم گرفتم، روی این موارد حساس بودم.


در حدیثی هم که بالا نوشتم، بحث در مورد نگاه حرام نیست، بلکه منظور اصلی نگاه های بیهوده هست، که انگار یک عامل اصلی در حواس پرتی و به وجود آمدن غفلت و غافل شدن از اهداف اصلی هست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

یادداشت سوم - میل به دستیابی ( ضرر و راه حل )

ضرر بزرگ:

وقتی به چند مدت اخیر نگاه میکنم می بینم انبوهی از کارهای نیمه تمام رو به دلیل این ویژگی و هدر دادن انرژی و قدرت ذهنی ، برای خودم یادگاری گذاشتم.

به چند نمونه اش اشاره میکنم:

دو تا وبسایت مشتری که در ساختش تاخیر کردم و هنوز نیمه کاره هستند.

دو نرم افزار ویندوز مشتری ها شروع نشده یا نیمه کاره اس!

دو تا ایده ی نرم افزار ویندوز که استارت زدم و تا مراحلی ازش رو انجام دادم و نیمه کاره رها کردم

یک نرم افزار اندروید که استارت زدم اما کامل نکردم

یک کانال تلگرام که دوبار نیمه کاره رهاش کردم و مجددا استارت زدم

یک کانال و گروه تلگرام که ایده و مقدمات شروعش رو انجام دادم اما بعد از سفری که رفتم نسبت بهش بی میل شدم فعلا

چندین و چند دامنه ای که سال های قبل به هوس پیاده سازی یک ایده خریداری کردم اما کاری از پیش نرفت و بعد از یک سال منقضی شد !

چندین کتابی که تا نیمه خوندمشون !

چندین سلسله مباحث صوتی که تا وسطش پیش رفتم !

و چندین کار نیمه کاره دیگه از خونه و کارهای شخصی و ...

و کارهای دقیقه نودی فراوان ...


این ها یعنی کارهای واقعی و قابل انجامی که در آتش اشتهای بی پایان برای نشان دادن توانایی یا هدر دادن انرژی در مسیر های ناممکن یا بی ارزش می سوزند.


چند راه حل:

راه اول اینه که سعی کنم در این یک هفته آتی علاوه بر کم کردن چک کردن سایت های خبری، نسبت به اهداف کوچک و بی ارزش، مثل کارهای روتین روزانه بی میل باشم و با سطح تمرکز و دقت معمولی باهاشون رفتار کنم و زیاد انرژی هدر ندم و آرامش داشته باشم.

راه حل دوم بر تنفس و انقباض جسمم توجه کنم که از نشانه های این میل به دستیابی هست

راه حل سوم اهداف روزانه برای خودم مشخص کنم و تا حد بسیار زیادی تلاش کنم اهداف کوچکتر وقفه ای در بین کارهای اصلی ایجاد نکنن

راه حل چهارم در کارهایی که کمتر دقت میکردم مثل مسواک زدن و غذا خوردن و نماز خوندن سعی کنم بدون عجله و با آرامش عمل کنم.

در هفته آینده ان شالله نتیجه این موارد رو و درصد موفقیت رو خواهم نوشت
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

یادداشت دوم - میل به دستیابی !

در دو پست قبل نوشتم: « وقتی برای کار پشت لپتاپ می نشینم و یا گوشی رو دستم میگیرم، در کسری از ثانیه وارد سایت ها و کانال های خبری مختلف میشم و آخرین خبر ها رو چک می کنم ... »


با اتفاقی که امروز بعد از سه ماه افتاد و کمی به فکر فرو رفتم فهمیدم که یک میل خاصی درون من وجود دارد:


میل به دستیابی ! ( من اینطوری صداش میکنم )



یعنی چی ؟ یعنی اینکه من بر اساس تدبیر، غریزه و یا عادت میل پیدا میکنم که به یک چیز دست پیدا کنم، یا راه رسیدن به اون رو آغاز کنم . اینکه میگم در کسری از ثانیه وارد سایت های خبری میشم فقط یکی از اونهاست.

میل به فهمیدن، میل به دستیابی به اخبار جدید، حتی گاهی میل به شروع یک ایده ی مادی ، میل به نشان دادن توانایی و هوش ، میل به اثبات خود، میل به انجام سریعتر و منظم تر یک کار و و و ...


نکته ی جالب اینه وقتی یک میل و هدف دارم، باقی کارهایی که سر راهم هستن معمولا کنارگذاشته میشن و یا نادیده گرفته میشن و در فکرم کمرنگ تر میشن ...

گاهی یک ایده ی جالب مادی و کارآفرینی به ذهنم میخوره، یا فکر میکنم نیازی از بازار رو فهمیدم و حالا باید بنشینم و فلان برنامه رو بنویسم. پس باقی کارها رو ول میکنم، و می نشینم روی این کار و ممکنه حتی بعد از چند وقت همین رو هم سرد بشم و ولش کنم


چند ویژگی و اثر جانبی وجود داره برای این میل به دستیابی سریع !

1- برای خودم اهداف کوچک یا بزرگ در نظر میگیرم و سعی میکنم به اونها دست پیدا کنم

مثلا با خودم میگم سریع غذامو بخورم و نمازمو بخونم و برم پای لپتاپ که کارهامو ردیف کنم !

در نتیجه چون میخوام به هدفی که مشخص کردم برسم، از خوردن غذا و خوندن نماز هیچی نمیفهمم

گاهی که پای لپتاپ هم میام میل ها و اهداف کوتاه مدت پیدا میکنم برای دانستن مثلا فلان قضیه ی تاریخی یا علمی...

و همون جا سریع شروع می کنم به جستجو در اینترنت بدون در نظر گرفتن اینکه الان وسط کار هستم .

2- گاهی ویژگی های جسمانی خاصی پیدا میکنم ...

سریع سریع غذا میخورم،عضلات صورت منقبض میشن، سریع صحبت میکنم، ضربان قلب سریعه ! تند تند نفس میکشم ، تند تایپ میکنم!

حتی همین الان انگار هدفم رو تموم کردن این متن قرار دادم و دارم به سرعت تایپ میکنم و کنترلی بر آرامش و تنفسم ندارم ...


وقتی میخوام بدونم چشم هام معمولا بازتر میشن و دقتم بسیار بالا میره که البته بالا رفتن دقت خوبه، اما گاهی برای یک فیلم بی ارزش، یا خوندن یک پیام معمولی، هم به طور ناخودآگاه خیلی دقت و تمرکز میکنم که باعث میشه انرژیم هدر بره.

اضطراب و استرس از نرسیدن به این اهداف و اشتهای بی پایان برای تعریف ناخودآگاه اهداف و سعی برای رسیدن به اون ها...

 نکته اینه که اغلب در ظاهر فرد آرامی هستم، نشستن و صحبت کردن و نگاه کردنم آرامه طوری که گاهی من رو مثال می زنن، اما بعضی وقت ها در پس ظاهر آرام هیجان مضاعف دارم، اگر کسی سوالی بپرسه دوست دارم بهش جواب بدم ! اگر کسی اشتباهی بکنه من دوست دارم بهش بگم و آرامشم به هم میخوره !

نمیخوام خیلی خنثی بشم بلکه میخوام از دریچه ی بالاتر به قضایا نگاه کنم. هر زمان نیاز بود صحبت کنم و کنترل میل خودم رو به دست بگیرم.


3- نمود زیاد عجله در زندگی

گاهی زیاد عجله میکنم ، پس دقتم در انجام کارها پایین میاد، گاهی بی نظم میشم و گاهی نادیده میگیرم!

دلیل عجله هم مشغول شدن به همون اهداف کوچک بی اهمیت و کاذب هست، که باعث میشه وقت رو از دست بدم و دیر بشه !

به عنوان مثال امروز که خواستم این عادات رو اصلاح کنم و آرام تر باشم کارها رو با نظم بیشتری انجام میدادم، همه چیز رو سر جای خودش میگذاشتم و دقت میکردم همه کارها با آرامش و کامل انجام بشن، حتی کار کوچکی مثل گرفتن آب هویج که یک هدف محسوب نمیشد! ...



ادامه دارد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

یادداشت اول ( تاثیر کم کردن خبر)

یک هفته پیش نوشتم که قصد دارم یک هفته هیچ گونه وبسایت و کانال خبری رو چک نکنم

این هفته چند روز به این منوال گذشت و روزهای آخر به دلیل اتفاقات مهم خبری مثل تحولات یمن و فلسطین مجددا کمی پام به کانال و سایت های خبری باز شد و کمی هم از هدفم دور شدم

اما نتیجه جالب و قابل تامل بود...
در این هفته چند تا از کارهایی که مدتی اون ها رو عقب می انداختم رو انجام دادم.

یعنی انرژی بیشتری داشتم و موفق شدم بعضی از کارهای عقب افتاده رو که در عین کسالت و بی میلی به آینده موکول میکردم تموم کنم.

میخوام برای یک هفته ی آینده هم این کار رو تکرار کنم!
یعنی به مدت یک هفته سعی کنم هیچ کانال خبری و غیر ضروری رو چک نکنم و فقط به صورت هدفمند برای فهمیدن برخی مسائل در اینترنت سرچ کنم و بعد از مطالعه ، باقی لینک ها رو نادیده بگیرم و ادامه کارهام رو انجام بدم.



پ ن : با اتفاقی که امروز افتاد کمی به فکر فرو رفتم و از دل این قضیه ی اعتیاد به خبر به یک موضوع مهمی پی بردم که در پست آینده تشریحش میکنم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

خلوت


در هر فرصتی که پیش میومد سعی میکردم سری به سایت های خبری بزنم. این بعد از اون بود که اینستاگرام رو به دلیل تلف کردن بیهوده وقت پاک کردم و از انبوه گروه ها و کانال های تلگرام هم خارج شدم.

وقتی برای کار پشت لپتاپ می نشینم و یا گوشی رو دستم میگیرم، در کسری از ثانیه وارد سایت ها و کانال های خبری مختلف میشم و آخرین خبر ها رو چک می کنم ...


این کار باعث میشپه که :

1- کارهام نیمه کاره بمونه

2- انرژیم از بین بره و برای باقی کارها تمرکز و انرژی نداشته باشم

3- فکر و ذهنم مشغول مسائل بیخود بشه

4- عنوان های جذاب که محتواهای بی فایده دارن رو ناخودآگاه مطالعه کنم

5- درگیر خبرسازی ها و بازی های سیاسی و فرعی بشم که برای غافل کردن جامعه از مسائل اصلی تولید میشن

6- زمانی برای خوندن کتاب ، گوش دادن فایل هایی که میخواستم گوش بدم و نوشتن در وبلاگ پیدا نکردم.


نتیجه اینکه برای حفظ تعادل ، سعی میکنم ان شالله یک هفته از امروز تا جمعه هفته ی آینده برای ترک این عادت ، هیچ گونه وبسایت و کانال خبری از رسانه های مختلف رو چک نکنم و اگر هم خواستم اخبار تلویزیون رو ببینم فقط سرخط خبرهای اصلی رو نگاه کنم.

نتیجه این کار رو بر روی کارهای روزمره و استفاده مفید تر از زمانم رو ان شالله هفته آینده مینویسم


پ ن : ترک آگاهی در مورد حوادث زمان یک اشکال اساسی هست، و قصد من این نیست، بلکه قصد ترک عادت های تحمیل شده از فضای مجازی به ماست، و اینکه بتونم به صورت هدفمند اطلاعاتی که میخوام رو به دست بیارم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علیرضا

کربلایی میگفت ...

کربلایی معلم است ...

معلمی که سال ها با استاد و عموی من همنشین بود ...

شاید بیست سال ...

در مورد حاج عمو شاید بعدا بگویم ...

کربلایی اما بهتر از ما قدرش را دانست و راه عرفان را خوب از او یاد گرفت ...

کربلایی میگفت: این مسیر که پیاده می رویم مانند برزخ است و ما آن را طی می کنیم ...

کربلا هم قیامت است ...

باید سختی بکشی تا به امام برسی ... باید پاک شوی ...

جلوه های خدا را اینجا بهتر از هرجایی می توانی ببینی ...

که چگونه بندگان را گرد آورده، غذا می دهد، مسکن می دهد و هزار نکته ی ریز و درشت و تجلیات دیگر که می توانی در این مسیر ببینی ...

کربلایی میگفت: ببین کدام اسم و صفت خدا اینجا تجلی کرده ...

میگفت: فکر کن و بنویس ... که پیامبر فرموده: قَیِّدُوا العِلمَ بالکِتابِ ( علم را، با نوشتن در بند کشید. )


من هم میخواهم بنویسم چیزهای اندکی را که یاد گرفتم و فهمیدم ، تا بعدا این آیات خداوند را فراموش نکنم.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علیرضا

اربعین 6

ما به کربلا رسیدیم، دو نفر از دوستان برای پیدا کردن محلی که از قبل هماهنگ کرده بودیم که شب آنجا بمانیم رفتند، عده ی دیگر از دوستان که آنجا را پیدا کردند هم قرار شد بروند و من بمانم برای اینکه آن دو نفر بیایند، در بین راه در خیابان ایستاده بودم و زیر آفتاب منتظر بودم، بسیار شلوغ بود و راه مردم بند آمده بود و از دیرکردن آنها کلافه شده بودم ...

کم کم داشتم عصبی میشدم که یکی از دوستان آمد و کمی سرش غر زدم ...
بنده خدا چیزی نگفت و کمی ما را به صبر نصیحت کرد و کمی هم به ما حق داد ...

اما از رفتارم پشیمان شدم...

شب به بین الحرمین رفتیم...
حسینی که من در دلم میشناختم ، حسینی نبود که آن جا بود ...
نمیتوانستم ارتباط برقرار کنم ... هنوز نیاز دارم که حسین را بشناسم.

صبح روز بعد یعنی جمعه حرکت کردیم به سمت مهران و بعد هم در منزلی پدری چند ساعتی خوابیدیم و صبح شنبه به سمت قم حرکت کردیم.

اینها که نوشتم، ظاهر سفر بود ...
ظاهر سفری که باطنی عجیب داشت ...
باطنی که دریا بود و من قطره ای حیران و بی اختیار ...
میخواهم از قطره بودن در این دریای بی کران بگویم ...
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

اربعین 5

سه شنبه 16 آبان

حرکت به سمت کربلا رو بعد از نماز صبح شروع کردیم

پیاده رفتیم و عمود ها رو تا صد و خرده ای شمردیم!

و دوباره از یک شروع شد ...

فاصله هر عمود تا عمود بعد حدود 50 متر بود و ما باید تا عمود 1400 میرفتیم تا به کربلا میرسیدیم.


سیل جمعیت در مسیر در حال حرکت بود...

فاصله 80 کیلومتری بین کربلا تا نجف یک سره پر بود از آدم هایی که انگار ناگزیرند به سمت یک مقصد حرکت کنند.

پیرمرد، پیرزن، کودک، جوان و میانسال نمی شناخت ...


شب اول در عمود 404 قرار گذاشته بودیم...

در طول مسیر گاهی محو تماشای مردم و موکب ها میشدم و گاهی هم چفیه روی سرم میکشیدم و توی حال خودم بودم ...

شب رو توی موکبی خوابیدیم که وقتی از صاحبش تشکر میکردیم میگفت ما خادم زوار حسینیم...

صبح چهارشنبه قبل اذان صبح راه افتادیم و قرار شد شب حوالی عمود 1100 توقف کنیم

اول صبح به تعارف یکی از دوستان یک مقداری از چیزی خوردم که نمیخواستم بخورم ...

همون شد که حدود ساعت 11 دیگه حالم بد شد، به دوستان که رسیدم فهمیدم دیگه نمیتونم راه برم ... به شدت مریض شده بودم

باقی مسیر رو تا حدود عمود 900 با کربلایی و پسرعمو با ماشین رفتیم و اونجا هلال احمر ایران رفتم اما دکترش زیاد توجهی نکرد.

کربلایی جانباز جنگ بود، یک پاش توی بچگی از فلج اطفال ضعیف شده بود و پای دیگه اش روی مین رفته بود، با عصا راه میرفت و خیلی از مسیر رو پیاده اومد اما گاهی واقعا تحت فشار بود.

من اون روز رو کلا خواب بودم و انرژیم صفر بود، حتی کوله خودم رو هم نمیتونستم جابه جا کنم. و کل روز هیچی نخوردم !

دوباره با ماشین رفتیم و به عمود 1100 رسیدیم و همونجا داخل یک موکب باز گرفتم توی کیسه خواب خوابیدم تا بقیه دوستان برسن.


صبح روز بعد بیدار شدم و دیدم حسابی عرق کردم و هیچ اثری از مریضی نیست! واقعا خوشحال شدم چون حیف بود، روز قبل رو اصلا نفهمیدم چطوری گذشت...


پنجشنبه صبح باز به سیل مردم پیوستیم و راه کربلا رو پیش گرفتیم ...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

اربعین 4

از مسجد که سهله که بیرون اومدیم یه توقف کوتاه کردیم برای اینکه دوستانی که مریض شده بودن دارو تهیه کنن

یک دفعه دیدم تسبیح نیست ...

منم البته علاقه به این تسبیح داشتم اما بیشتر دلیلش یادگاری بودن از پدرم بود.

تسبیح سندلوسی که حدود 12-13 سال پیش خریده بودیم و حالا حتی بندش هم حسابی پوسیده بود ...

به دوستام گفتم دیدین یارو دلش با تسبیح بود، تسبیح گم شد ...

خلاصه هفت هشت قدم برگشتم دیدم افتاده رو زمین برش داشتم و اونجا به خیر گذشت ...


برگشتیم خونه ابومحمد، کربلایی عروسک و ماشین خریده بود برای محمد و فاطمه و بهشون داد خیلی خوشحال شده بودن

اما انگار مادرشون میگفت نگیرید و پس بدید، که البته معلوم بود که کربلایی پس نمیگیره ...


خلاصه کمی استراحت کردیم و مجددا راه افتادیم به طرف حرم

ما حدود 14 نفر بودیم که معمولا با هم میرفتیم و برمیگشتیم، اما بعضی دوستان خیلی معطل میکردن گاهی

کربلایی میگفت این ها از مصادیق آمادگی برای مرگه ... یعنی هرچی برای مرگ بیشتر آماده باشی، اگر گفتیم فلان ساعت حرکت میکنیم، بدون تاخیر فلان ساعت حاضر و آماده ای ...

خلاصه در طول مسیر تا حرم از هم جدا شدیم و ما مثل دیشب با پسر عمو و کربلایی و یکی دو تا دیگه از دوستان با هم به سمت حرم راه افتادیم...

دم ورودی حرم که بازرسی میکردن تسبیح دستم بود که یک دفعه پاره شد و ریخت زمین

بقیه که نمیتونستن منتظر بمونن رفتن و من شروع کردم به جمع کردن دونه های تسبیح تو اون شلوغی

هرکسی هم از راه میرسید دو سه تاشو میداد بهم و من خندم گرفته بود از ماجرای امروزش ...


خلاصه هرچندتاشو که دیدم توی اون رفت و آمد جمع کردم و راه افتادم سمت حرم

دوستان رو گم کرده بودم و نتونستم پیداشون کنم

پس تنهایی راه افتادم به سمت حرم، چون از نشستن بیرون صحن ها خسته شده بودم میخواستم برم داخل

چشم باز کردم و دیدم جلوی ایوان طلا

یه گوشه دنج پیدا کردم و نشستم

خیلی صفا داد ...

وصف ناشدنی بود ...

تسبیح پاره مارو آورد اینجا وگرنه باز بیرون مینشستیم و معلوم نبود دیگه هیچ وقت توفیق نجف اومدن پیدا کنیم.

بعد از اینکه دلمون رو صفا دادیم، رفتیم جلو و زیارت کردیم و برگشتیم خونه


فردا صبح باید برای پیاده روی حرکت می کردیم.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

اربعین 3

یکشنبه به سمت نجف حرکت کردیم

در مسیر سامرا به نجف یک جا برای ناهار در یک موکب توقف کردیم بعد از بغداد

توی موکب فلافل و شامی کباب و کبّه میدادن

چندتا جوان عرب هم اومدن و از غذاهای موکب گرفتن

یکی ازونا که ظاهرا کبه دوست نداشت لقمه ی خودش رو به دوست ما تعارف کرد و دوست ما هم که گرسنه نبود با بی میلی لقمه رو گرفت

یکی دیگه ازون جوونا هم لقمه رو از دوست ما گرفت و انداخت توی سطل آشغال

میگفت مگه ما کافریم که از دست ما چیزی نمیگیرین!

بهش برخورده بود

ما هم لقمه رو برداشتیم و بهش فهموندیم که گرسنه نبوده که تعارف کرده و .... بعدم گفتیم اسراف نکن برادر، چرا ناراحت میشی حالا :))


شب هم رسیدیم به نجف، توی مسیر دوستان لطف کردند و از فضایل حضرت علی گفتند ...

نجف حس خوبی داشت ... شب اول رفتیم و توی خونه ی اقوام ابوولید که از آشنایان همشهری ها بود خوابیدیم

منزل ابومحمد، که خودش پلیس بود و چهارتا بچه داشت، شب اول اومد نشست پیش ما و بعد از چایی و ... چون دید دوستان ما خسته ان فورا پتو و ... رو آورد و دوستان ما خوابیدن.

دو تا بچه هاش که 4-6 ساله بودن محمد و فاطمه

دائم دم در نشسته بودن که ببینن کسی چیزی لازم داره یا نه ...

اولا حتی یک کلمه ازشون حرف در نمیومد ... ولی پسر عمو حسابی یخشون رو شکست !

خلاصه خوابیدیم و صبح قبل از نماز صبح حرکت کردیم به طرف حرم
خونه ابومحمد اطراف وادی السلام نزدیک مقبره خانوادگی خاندان صدر بود. تا حرم راهی نبود اما ترک موتورهای سه چرخه نشستیم و رفتیم
دم صبح هم شلوغ بود و دوستان ما هم که قبلا در زمان خلوتی زیارت کرده بودند زیاد راضی نبودند در این شلوغی نزدیک حرم برن و در همون صحن های بیرونی نشستیم و دعا و زیارت رو خوندیم.
من هنوز سیر نشده بودم از نجف و زیارت قبر امیرمومنان ... خودم رو به شب حواله دادم...
برگشتیم و سر راه قبر مرحوم قاضی رو هم زیارت کردیم
کلا آمیختگی قبرستان وادی السلام که بزرگترین قبرستان دنیاست با شهر نجف خیلی جالب و خاص بود ...
در گوشه و کنار عکس شهدای جوان جنگ با داعش و گروه های تروریستی رو میشد دید.

راهی مسجد کوفه شدیم
مسجد کوفه رو همیشه طور دیگری تصور میکردم ، برخی اعمال رو اونجا به جا آوردیم و بعضی نمازهارو خوندیم و به سمت مسجد سهله حرکت کردیم.
توی راه یک پلیس اومده بود و به تسبیح من گیر داده بود که میخرمش!
منم میگفت برادر این یادگاریه مال پدرمه نمیخوام بفروشم... 7-8 سال پیش از نجف خریدیم برو بخر خودت
میگفت نه از نجف ازینا نیست بفروشش به من، اون اصرار میکرد و منم میخواستم بدون ناراحتی از دستش فرار کنم، خلاصه تسبیح رو بهش ندادیم اما میدونستم که دلش پیش تسبیح گیر کرده !

بعدش رفتیم مسجد سهله و اونجا هم برخی از اعمالی که ذکر شده بود رو به جا آوردیم ... کلا مسجد سهله و مسجد کوفه جای خاصی بودن که شلوغی اجازه نمیداد که راحت درکشون کنم ...


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا