رو به یار

۵ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

مثنوی مولانا - شاه و کنیزک

چند روزی هست که شروع کردم و چند بیتی از مثنوی مولانا میخونم
سعی میکنم اینجا هم برخی ابیات ناب و زیبا رو با توضیح مختصری بذارم که دوستانی هم که دسترسی یا وقت ندارن بتونن استفاده کنن

اولین داستان مثنوی بعد از مقدمه داستان کنیزک و شاه هست
خلاصه اینکه شاه، عاشق کنیزکی میشه و اون رو میخره، کنیزک اما هر روز مریض و مریض تر میشه وکاری از دست طبیبان بر نمیاد و شاه هم که عشق کنیزک بر دلش نشسته بود به درگاه خدا استغاثه میکنه، خداوند هم حکیمی رو به سمت شاه روانه میکنه و حکیم از حال و روز کنیزک می فهمه که عاشق یک زرگر در سمرقند شده
نبض او بر حال خود بد بی گزند
تا بپرسید از سمرقندِ چو قند
نبض جست و روی سرخ و زرد شد
کز سمرقندی زرگر فرد شد
چون ز رنجور، آن حکیم این راز یافت
اصلِ آن درد و بلا را بازیافت



شاه هم از پی زرگر میفرسته و زرگر با طمع اینکه زرگر دربار بشه زن و بچه رو رها میکنه و میاد به دربار شاه
شاه کنیزک رو به زرگر میرسونه
مدت شش ماه میراندند کام، تا به صحت آمد آن دختر تمام

بعد از اون حکیم شربتی به زرگر میده و اون رو کم کم زار و ناتوان و زشت میکنه ( مولوی میگه که : او نکشتش از برای طبع شاه؛ تا نیامد امر و الهام اله)
کم کم از عشق کنیزک به زرگر کم میشه و بعد از مرگ اون کنیزک هم کاملا بی خیال عشقش میشه و چند بیت که به زیبایی میگه:
این بگفت و رفت در دم زیر خاک
آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک
زانکه عشق مردگان پاینده نیست
زانکه مرده سوی ما آینده نیست
عشق آن زنده گزین کو باقیست
کز شراب جان فزایت ساقیست
عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کار و کیا
تو مگو ما را بدان شه کار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست

کل داستان حکایت از عشق خداوند به بشر می کند، گاهی چیزهایی را که داریم از دست میدهیم تا بدانیم هیچ عشقی پاینده نیست و به سمت مبدا خودمون و کسی که واقعا شایسته ی عشقه توجه کنیم، باید عاشق کسی بود که باقی و فنا نشدنیست، « زانکه عشق مردگان پاینده نیست، زانکه مرده سوی ما آینده نیست »
عشق و علاقه به دنیای فانی جز رنج و درد نیست، عشق و علاقه ای زیبا و روح افزاست، که الهی باشه

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
علیرضا

مهاجر قوش

قفسِم قاپو سینی آچ تابیابانَه چِخِم
گُل آچن وقتی سَحَرلَرباغ و بُستانَه چِخِم

اؤرهَ یم طاقتِ بو کنج قفس لَر، یُوخیری
مَه گُلستان قُؤشیَم، گَرَی گُلِستانَ چِخِم

بُو غَریب تُرپاغَه اؤلمیوری امید باقلَماقِم
قاپُو آچ تا بُو غریب لوقْدَه غَریبانَه چِخِم

مَنَه بُو مِصر قَفَس عَزیزلُوقی جلوه سی یؤخ
قاناتِم باقلَمَه صیاد قؤ تا کنعانَه چِخِم

نَه بهارلَر باشِمَه گیچمیو ، دَم وُرمَمیشَم
نغمه لَر حسرت اُولؤ ،آچ قاپُو میدانَه چِخِم

هاچانَه جیین بوُ قَفَس لَردَه اسیرلُؤقدَه قالِم
هاچانَه جیین آ بؤ میدان و أو میدانَه چِخِم

مَنّهَ عمرانی تَه کی تَنگنئ بُو دنیا قَفَسی
قانات آءوُ گئوُن آچَرَم که مُلکِ رضوانَه چِخِم


علی عمرانی

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم؟



تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم

من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستی
داروی دوستی بود هر چه بروید از گلم

میرم و همچنان رود نام تو بر زبان من
ریزم و همچنان بود مهر تو در مفاصلم

حاصل عمر صرف شد در طلب وصال تو
با همه سعی اگر به خود ره ندهی چه حاصلم

باد به دست آرزو در طلب هوای دل
گر نکند معاونت دور زمان مقبلم

لایق بندگی نیم بی هنری و قیمتی
ور تو قبول می کنی با همه نقص فاضلم

مثل تو را به خون من ور بکشی به باطلم
کس نکند مطالبت زان که غلام قاتلم

کشتی من که در میان آب گرفت و غرق شد
گر بود استخوان برد باد صبا به ساحلم

سرو برفت و بوستان از نظرم به جملگی
می نرود صنوبری بیخ گرفته در دلم

فکرت من کجا رسد در طلب وصال تو
این همه یاد می رود وز تو هنوز غافلم

لشکر عشق سعدیا غارت عقل می کند
تا تو دگر به خویشتن ظن نبری که عاقلم


سعدی شیرازی
۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علیرضا

سعدیا دیدن زیبا نه حرام است ولیکن ...

بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید
روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
این لطافت که تو داری همه دل‌ها بفریبد
وین بشاشت که تو داری همه غم‌ها بزداید
رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبد
زهرم از غالیه آید که بر اندام تو ساید
نیشکر با همه شیرینی اگر لب بگشایی
پیش نطق شکرینت چو نی انگشت بخاید
گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی
چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید
دل به سختی بنهادم پس از آن دل به تو دادم
هر که از دوست تحمل نکند عهد نپاید
با همه خلق نمودم خم ابرو که تو داری
ماه نو هر که ببیند به همه کس بنماید
گر حلالست که خون همه عالم تو بریزی
آن که روی از همه عالم به تو آورد نشاید
چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبیند
پای بلبل نتوان بست که بر گل نسراید
سعدیا دیدن زیبا نه حرامست ولیکن
نظری گر بربایی دلت از کف برباید
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
علیرضا

ای آفتاب ...

ای آفتاب آینه دار جمال تو
مشک سیاه مجمره گردان خال تو
صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود
کاین گوشه نیست درخور خیل خیال تو
در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن
یا رب مباد تا به قیامت زوال تو
مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز
طغرانویس ابروی مشکین مثال تو
در چین زلفش ای دل مسکین چگونه‌ای
کآشفته گفت باد صبا شرح حال تو
برخاست بوی گل ز در آشتی درآی
ای نوبهار ما رخ فرخنده فال تو
تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود
کو عشوه‌ای ز ابروی همچون هلال تو
تا پیش بخت باز روم تهنیت کنان
کو مژده‌ای ز مقدم عید وصال تو
این نقطه سیاه که آمد مدار نور
عکسیست در حدیقه بینش ز خال تو
در پیش شاه عرض کدامین جفا کنم
شرح نیازمندی خود یا ملال تو
حافظ در این کمند سر سرکشان بسیست
سودای کج مپز که نباشد مجال تو
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علیرضا