رو به یار

کربلایی میگفت ...

کربلایی معلم است ...

معلمی که سال ها با استاد و عموی من همنشین بود ...

شاید بیست سال ...

در مورد حاج عمو شاید بعدا بگویم ...

کربلایی اما بهتر از ما قدرش را دانست و راه عرفان را خوب از او یاد گرفت ...

کربلایی میگفت: این مسیر که پیاده می رویم مانند برزخ است و ما آن را طی می کنیم ...

کربلا هم قیامت است ...

باید سختی بکشی تا به امام برسی ... باید پاک شوی ...

جلوه های خدا را اینجا بهتر از هرجایی می توانی ببینی ...

که چگونه بندگان را گرد آورده، غذا می دهد، مسکن می دهد و هزار نکته ی ریز و درشت و تجلیات دیگر که می توانی در این مسیر ببینی ...

کربلایی میگفت: ببین کدام اسم و صفت خدا اینجا تجلی کرده ...

میگفت: فکر کن و بنویس ... که پیامبر فرموده: قَیِّدُوا العِلمَ بالکِتابِ ( علم را، با نوشتن در بند کشید. )


من هم میخواهم بنویسم چیزهای اندکی را که یاد گرفتم و فهمیدم ، تا بعدا این آیات خداوند را فراموش نکنم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

اربعین 6

ما به کربلا رسیدیم، دو نفر از دوستان برای پیدا کردن محلی که از قبل هماهنگ کرده بودیم که شب آنجا بمانیم رفتند، عده ی دیگر از دوستان که آنجا را پیدا کردند هم قرار شد بروند و من بمانم برای اینکه آن دو نفر بیایند، در بین راه در خیابان ایستاده بودم و زیر آفتاب منتظر بودم، بسیار شلوغ بود و راه مردم بند آمده بود و از دیرکردن آنها کلافه شده بودم ...

کم کم داشتم عصبی میشدم که یکی از دوستان آمد و کمی سرش غر زدم ...
بنده خدا چیزی نگفت و کمی ما را به صبر نصیحت کرد و کمی هم به ما حق داد ...

اما از رفتارم پشیمان شدم...

شب به بین الحرمین رفتیم...
حسینی که من در دلم میشناختم ، حسینی نبود که آن جا بود ...
نمیتوانستم ارتباط برقرار کنم ... هنوز نیاز دارم که حسین را بشناسم.

صبح روز بعد یعنی جمعه حرکت کردیم به سمت مهران و بعد هم در منزلی پدری چند ساعتی خوابیدیم و صبح شنبه به سمت قم حرکت کردیم.

اینها که نوشتم، ظاهر سفر بود ...
ظاهر سفری که باطنی عجیب داشت ...
باطنی که دریا بود و من قطره ای حیران و بی اختیار ...
میخواهم از قطره بودن در این دریای بی کران بگویم ...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

اربعین 5

سه شنبه 16 آبان

حرکت به سمت کربلا رو بعد از نماز صبح شروع کردیم

پیاده رفتیم و عمود ها رو تا صد و خرده ای شمردیم!

و دوباره از یک شروع شد ...

فاصله هر عمود تا عمود بعد حدود 50 متر بود و ما باید تا عمود 1400 میرفتیم تا به کربلا میرسیدیم.


سیل جمعیت در مسیر در حال حرکت بود...

فاصله 80 کیلومتری بین کربلا تا نجف یک سره پر بود از آدم هایی که انگار ناگزیرند به سمت یک مقصد حرکت کنند.

پیرمرد، پیرزن، کودک، جوان و میانسال نمی شناخت ...


شب اول در عمود 404 قرار گذاشته بودیم...

در طول مسیر گاهی محو تماشای مردم و موکب ها میشدم و گاهی هم چفیه روی سرم میکشیدم و توی حال خودم بودم ...

شب رو توی موکبی خوابیدیم که وقتی از صاحبش تشکر میکردیم میگفت ما خادم زوار حسینیم...

صبح چهارشنبه قبل اذان صبح راه افتادیم و قرار شد شب حوالی عمود 1100 توقف کنیم

اول صبح به تعارف یکی از دوستان یک مقداری از چیزی خوردم که نمیخواستم بخورم ...

همون شد که حدود ساعت 11 دیگه حالم بد شد، به دوستان که رسیدم فهمیدم دیگه نمیتونم راه برم ... به شدت مریض شده بودم

باقی مسیر رو تا حدود عمود 900 با کربلایی و پسرعمو با ماشین رفتیم و اونجا هلال احمر ایران رفتم اما دکترش زیاد توجهی نکرد.

کربلایی جانباز جنگ بود، یک پاش توی بچگی از فلج اطفال ضعیف شده بود و پای دیگه اش روی مین رفته بود، با عصا راه میرفت و خیلی از مسیر رو پیاده اومد اما گاهی واقعا تحت فشار بود.

من اون روز رو کلا خواب بودم و انرژیم صفر بود، حتی کوله خودم رو هم نمیتونستم جابه جا کنم. و کل روز هیچی نخوردم !

دوباره با ماشین رفتیم و به عمود 1100 رسیدیم و همونجا داخل یک موکب باز گرفتم توی کیسه خواب خوابیدم تا بقیه دوستان برسن.


صبح روز بعد بیدار شدم و دیدم حسابی عرق کردم و هیچ اثری از مریضی نیست! واقعا خوشحال شدم چون حیف بود، روز قبل رو اصلا نفهمیدم چطوری گذشت...


پنجشنبه صبح باز به سیل مردم پیوستیم و راه کربلا رو پیش گرفتیم ...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

اربعین 4

از مسجد که سهله که بیرون اومدیم یه توقف کوتاه کردیم برای اینکه دوستانی که مریض شده بودن دارو تهیه کنن

یک دفعه دیدم تسبیح نیست ...

منم البته علاقه به این تسبیح داشتم اما بیشتر دلیلش یادگاری بودن از پدرم بود.

تسبیح سندلوسی که حدود 12-13 سال پیش خریده بودیم و حالا حتی بندش هم حسابی پوسیده بود ...

به دوستام گفتم دیدین یارو دلش با تسبیح بود، تسبیح گم شد ...

خلاصه هفت هشت قدم برگشتم دیدم افتاده رو زمین برش داشتم و اونجا به خیر گذشت ...


برگشتیم خونه ابومحمد، کربلایی عروسک و ماشین خریده بود برای محمد و فاطمه و بهشون داد خیلی خوشحال شده بودن

اما انگار مادرشون میگفت نگیرید و پس بدید، که البته معلوم بود که کربلایی پس نمیگیره ...


خلاصه کمی استراحت کردیم و مجددا راه افتادیم به طرف حرم

ما حدود 14 نفر بودیم که معمولا با هم میرفتیم و برمیگشتیم، اما بعضی دوستان خیلی معطل میکردن گاهی

کربلایی میگفت این ها از مصادیق آمادگی برای مرگه ... یعنی هرچی برای مرگ بیشتر آماده باشی، اگر گفتیم فلان ساعت حرکت میکنیم، بدون تاخیر فلان ساعت حاضر و آماده ای ...

خلاصه در طول مسیر تا حرم از هم جدا شدیم و ما مثل دیشب با پسر عمو و کربلایی و یکی دو تا دیگه از دوستان با هم به سمت حرم راه افتادیم...

دم ورودی حرم که بازرسی میکردن تسبیح دستم بود که یک دفعه پاره شد و ریخت زمین

بقیه که نمیتونستن منتظر بمونن رفتن و من شروع کردم به جمع کردن دونه های تسبیح تو اون شلوغی

هرکسی هم از راه میرسید دو سه تاشو میداد بهم و من خندم گرفته بود از ماجرای امروزش ...


خلاصه هرچندتاشو که دیدم توی اون رفت و آمد جمع کردم و راه افتادم سمت حرم

دوستان رو گم کرده بودم و نتونستم پیداشون کنم

پس تنهایی راه افتادم به سمت حرم، چون از نشستن بیرون صحن ها خسته شده بودم میخواستم برم داخل

چشم باز کردم و دیدم جلوی ایوان طلا

یه گوشه دنج پیدا کردم و نشستم

خیلی صفا داد ...

وصف ناشدنی بود ...

تسبیح پاره مارو آورد اینجا وگرنه باز بیرون مینشستیم و معلوم نبود دیگه هیچ وقت توفیق نجف اومدن پیدا کنیم.

بعد از اینکه دلمون رو صفا دادیم، رفتیم جلو و زیارت کردیم و برگشتیم خونه


فردا صبح باید برای پیاده روی حرکت می کردیم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

اربعین 3

یکشنبه به سمت نجف حرکت کردیم

در مسیر سامرا به نجف یک جا برای ناهار در یک موکب توقف کردیم بعد از بغداد

توی موکب فلافل و شامی کباب و کبّه میدادن

چندتا جوان عرب هم اومدن و از غذاهای موکب گرفتن

یکی ازونا که ظاهرا کبه دوست نداشت لقمه ی خودش رو به دوست ما تعارف کرد و دوست ما هم که گرسنه نبود با بی میلی لقمه رو گرفت

یکی دیگه ازون جوونا هم لقمه رو از دوست ما گرفت و انداخت توی سطل آشغال

میگفت مگه ما کافریم که از دست ما چیزی نمیگیرین!

بهش برخورده بود

ما هم لقمه رو برداشتیم و بهش فهموندیم که گرسنه نبوده که تعارف کرده و .... بعدم گفتیم اسراف نکن برادر، چرا ناراحت میشی حالا :))


شب هم رسیدیم به نجف، توی مسیر دوستان لطف کردند و از فضایل حضرت علی گفتند ...

نجف حس خوبی داشت ... شب اول رفتیم و توی خونه ی اقوام ابوولید که از آشنایان همشهری ها بود خوابیدیم

منزل ابومحمد، که خودش پلیس بود و چهارتا بچه داشت، شب اول اومد نشست پیش ما و بعد از چایی و ... چون دید دوستان ما خسته ان فورا پتو و ... رو آورد و دوستان ما خوابیدن.

دو تا بچه هاش که 4-6 ساله بودن محمد و فاطمه

دائم دم در نشسته بودن که ببینن کسی چیزی لازم داره یا نه ...

اولا حتی یک کلمه ازشون حرف در نمیومد ... ولی پسر عمو حسابی یخشون رو شکست !

خلاصه خوابیدیم و صبح قبل از نماز صبح حرکت کردیم به طرف حرم
خونه ابومحمد اطراف وادی السلام نزدیک مقبره خانوادگی خاندان صدر بود. تا حرم راهی نبود اما ترک موتورهای سه چرخه نشستیم و رفتیم
دم صبح هم شلوغ بود و دوستان ما هم که قبلا در زمان خلوتی زیارت کرده بودند زیاد راضی نبودند در این شلوغی نزدیک حرم برن و در همون صحن های بیرونی نشستیم و دعا و زیارت رو خوندیم.
من هنوز سیر نشده بودم از نجف و زیارت قبر امیرمومنان ... خودم رو به شب حواله دادم...
برگشتیم و سر راه قبر مرحوم قاضی رو هم زیارت کردیم
کلا آمیختگی قبرستان وادی السلام که بزرگترین قبرستان دنیاست با شهر نجف خیلی جالب و خاص بود ...
در گوشه و کنار عکس شهدای جوان جنگ با داعش و گروه های تروریستی رو میشد دید.

راهی مسجد کوفه شدیم
مسجد کوفه رو همیشه طور دیگری تصور میکردم ، برخی اعمال رو اونجا به جا آوردیم و بعضی نمازهارو خوندیم و به سمت مسجد سهله حرکت کردیم.
توی راه یک پلیس اومده بود و به تسبیح من گیر داده بود که میخرمش!
منم میگفت برادر این یادگاریه مال پدرمه نمیخوام بفروشم... 7-8 سال پیش از نجف خریدیم برو بخر خودت
میگفت نه از نجف ازینا نیست بفروشش به من، اون اصرار میکرد و منم میخواستم بدون ناراحتی از دستش فرار کنم، خلاصه تسبیح رو بهش ندادیم اما میدونستم که دلش پیش تسبیح گیر کرده !

بعدش رفتیم مسجد سهله و اونجا هم برخی از اعمالی که ذکر شده بود رو به جا آوردیم ... کلا مسجد سهله و مسجد کوفه جای خاصی بودن که شلوغی اجازه نمیداد که راحت درکشون کنم ...


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

اربعین 2

سامرا مقصد بعدی بود ...

بعد از ترک کاظمین بعد از چند کیلومتر به حرم سید محمد پسر امام هادی رسیدیم، اونجا نماز خوندیم و به سمت سامرا حرکت کردیم!

در مسیر در فواصل خیلی کوتاه حضور نیروهای نظامی که بیشتر هم مردمی بودن قابل توجه بود.

سامرا که شنیده بودم به دلایل امنیتی همیشه خلوت بوده، این بار واقعا شلوغ بود به حدی که قید داخل حرم رفتن رو زدیم چون واقعا مردم اذیت میشدن ...

صف گرفتیم و داخل یک چادر ساکن شدیم.

پسرعموی همیشه در صحنه هم یک حمام خوب پیدا کرد که اونجا دایر شده بود و رفتیم یه دوش گرفتیم که واقعا خستگیمون در رفت


احساس میکنم بهره ای که از سامرا بردم خیلی کم بود ...

ظرفی برای درک و حس کردن اونجا با خودم نبرده بودم ...

به هرحال قسمت این بود


صبح روز بعد حرکت کردیم به سمت نجف


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

اربعین 1

96 سالی بود که بالاخره کندم و رفتم به کربلا ...
پنجشنبه 11 آبان حرکت کردیم و صبح جمعه بعد از کلی پیاده روی و عبور از گیت های مختلف از مرز عبور کردیم.
با چیزهایی که شنیدم بودم این مسیر برام خیلی هیجان انگیز بود، منتظر بودم موکب هایی که تعریفش رو شنیده بودم ببینم
منتظر بودم به مسیر پیاده روی وارد بشیم و منتظر بودم نجف و کربلا رو ببینم و کاظمین و سامرا ....

روز اول قرار شد به کاظمین بریم، در نزدیکی بغداد... حرکت کردیم و با ترافیکی که بود حدود عصر به کاظمین رسیدیم ...
نحوه ی برقراری امنیت اونجا برام جالب بود، اولین چای عراقی رو اونجا خوردیم و به سمت حرم حرکت کردیم...
اونجا به کربلایی ملحق شدیم که حضورش لطف خدا بود ...

با کیسه خواب هایی که برده بودیم زیاد دغدغه ی جای خواب نداشتیم، کنار چادر های ایرانی وسایل رو گذاشتیم و برای زیارت به حرم رفتیم
داخل حرم همه با ذکر جالبی که صدا میزدن به سمت ضریح میرفتن « یا باب الحوائج یا موسی بن جعفر »

خیلی شلوغ بود و جمعیت متراکم بود و اکثرا هم ایرانی بودن، چون عراقی ها کمتر زمان اربعین کاظمین میان و بیشتر مستقیم از نجف به کربلا میرن
حال و هوای جالبی بود ...

یک نکته ای هم که مشهود بود و کربلایی بهش اشاره کرد، نمود پیدا کردنِ بعضی صفات بود، مثلا بعضی ها اونجا نمیتونستن غضب خودشون رو کنترل کنن و بعضی جاها شاهد جر و بحث های بیخودی بین مردم بودیم.

آخرشب رفتیم چای بگیریم دیدیم یه صف طولانی کشیدن از کجا تا کجا ...
رفتیم با پسرعمو یکم به موکب داره کمک کردیم . آخرش میخواستیم برگردیم یارو تشکر کرد میگفت پول احتیاج ندارید؟ خیلی با مرام بودن ... البته برخورد بعضی ایرانیا باهاشون یه جوری بود انگار پول گرفتن چای بدن !!

شب هم که خوابیدیم بارون گرفته بود ظاهرا اما انقدر خسته بودم که اصلا نفهمیدم ...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علیرضا

خوب ! بد ! زشت !

زمان لازم برای برخی تغییرات خیلی کم و کوتاه است !

بعضی از تغییرات هم هستند که زمان زیادی را می طلبند و خیلی نامحسوسند!

مثلا فاصله ای که برای تبدیل شدن از انسانِ خوبی که گاهی هم بدی می کند!

به انسان بدی که گاهی هم خوبی می کند!

خیلی نامحسوس است

گاهی فکر میکنیم ما همان انسان پاک و صافی هستیم که قبلا بودیم و گاهی هم اشتباهاتی داریم!

با همان دید به خودمان نگاه می کنیم، همان ذهنیت را از خودمان داریم !

اما شاید این اشتباهات ریز و درشتِ سالیان، خط قرمزهای مارا عوض کرده باشند !

خط قرمزهای ما برای خوبی و بدی، با خط مرزهای اصلی و واقعی آن خیلی فرق کرده باشد !
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

تکراری ها

زندگی خواهی نخواهی آمیخته با تکرار است. تکرار روزها، تکرار فصل ها، تکرار حوادث و حس  ها ...
شاید حرف های تکراری هم زیاد باشد ... حرف هایی که گوشمان از آنها پُر است ...

تکرار البته نه به معنای شباهت کسل کننده ی ایام که منشا آن یکجا نشینی و انفعال ماست ... بلکه تکراری های روزمره ای که از دست ما خارجند و گاه گاه گذرمان به آن ها می افتد ..

شاید زندگی را پیچیده در این مکررات ببینیم ... مکرراتی که گاهی ما را خسته می کند ...

اما چرا حاضر نباشیم که تکراری ها را بهتر ببینیم ... پندها، عبرت ها، حکمت و ظرفیت هایی که در میان لحظات، حرف ها، روزها و حوادثِ خسته کننده و تکراری ما پنهانند و شاید منتظرند تا کمی آن ها را زیر و رو کنیم و بیاندیشیم ...

از تکراری ها گریزان نباشیم ...
شاید تکرارها کامل کننده ی غفلت و تسامح همیشگی ما باشند ...
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

بگو نمی دانم ..

آن چیزی که ما را از دانستن باز می دارد، دانستن است، یا بهتر بگویم: تصور دانستن ...



وقتی به دانسته هایمان قناعت و اکتفا کردیم، هرچقدر هم دارای دانش و آگاهی باشیم می شود گفت به بن بست رسیده ایم .

همین که بگوییم میدانم یا فهمیدم ، یعنی راه فهم بیشتر را برخود بسته ایم، یعنی به جرعه ای از دریا قناعت کرده ایم.

در این دنیای مجازی هم در تلاشیم که از قافله عقب نمانیم، از هر موضوعی نَمی به ما رسیده استاد شده ایم .

ماشالله همه فیلسوفند ، همه زیست شناسند، همه سیاست مدارند، همه تاریخ دانند، همه می دانند ...

من اما در به در دنبال آدمی هستم که نداند ... واقعا این هایی که نمی دانند گوهرند ...

این هایی که حاضرند بشنوند و وسط صحبت های هرکسی پابرهنه نمی آیند که : « بله این را که خودم میدانم، آری آن قضیه که مثل روز روشن است ... این یکی را که هر بچه ای می داند ... »

یک بار هم که شده گوش دادن را و تامل را تمرین کنیم، اگر کسی گفت « می دانی آتش چیست، میدانی باران از کجا می آید، فلان دانشمند را که می شناسی ؟ » از او تعریفش را از آتش و باران و ... بشنویم. همه میدانند آتش چیست، اما دانستن من، با دانستن فلان فیلسوف یا فلان شیمی دان یا فلان شاعر یا فلان کودک فرق دارد ...

بگذاریم دیگران زبان به حرف بازکنند شاید گوهری در صندوقچه ی وجودشان باشد ...
گوش دادن را یاد بگیریم ... زبان بهترین راهی است که وجود انسانی دیگر را به وجود ما پیوند می دهد ...

العلم هو الحجاب الاکبر... علم بزرگترین حجاب و پوشش برای فهمیدن حقیقت است...

با «می دانم» ها راه دانش را به روی خودمان نبندیم ...

حتی گاهی هم که شده به خودمان بگوییم : « نمی دانم»

دانش و آگاهی بی نهایت است و تو با هر « نمی دانم » که می گویی ظرف وجودت را برای پذیرش آگاهی حجیم تر می کنی ...


پ ن : این و مطلب قبل و ان شالله مطلب بعد در همین بحثند...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علیرضا